تاتی تاتی
دخترم حالا دیگه می تونه رو پاهاش بایسته ..... رو پاهایی که تا چند ماه پیش هیچ جونی نداشت و ضعیف بود. دختر نازم همیشه قوی باش و رو پاهای خودت بایست دستت رو روی زانوی خودت بگیر و بلند شو ...... این هم طرز نشستن جدیده ...
نویسنده :
مامان ساناز
9:46
10 ماهگی سارینا جونم
10 ماهگیت مبارک طلای ناب مامان و بابا عزیز دلم دختر گلم یک ماه بزرگتر شدی . خیلی خیلی دوست دارم هر روز یه کار جدید یاد می گیری الان بابای بابای کردن و یاد گرفتی دیگه کامل میگی بابا و آبه و دد و بعضی موقع ها یه مامان هم میگی و من غش می کنم . همیشه دلت شاد و لبت خندون دردانه مامان ...
نویسنده :
مامان ساناز
13:41
کلاغ پر
این روزها برای همه بطور عادی داره طی میشه اما برای من اینطور نیست چون من سارینا رو دارم . هر روزام رو با کاراش متفاوت می کنه. بهش بازی کلاغ پر یاد دادم اول من و با تعجب فقط نگاه می کرد و لبخند می زد حالا یاد گرفته انگشت کوچولوش رو میاره کلاغ پر می کنه آخرشم ذوق می کنه دست می زنه الهی مامان قربون دستتا بره عزیزم حالا دارم لی لی حوضک یادش می دم هنوز خیلی یاد نگرفته فقط انگشتش رو می ذاره کف دستم چند ثانیه نگه می داره و بعد دست می زنه ..... خدای من خودت حفظش کن خیلی شیرینه خیلی لذت داره دختر شیرینتر از جونم الهی همیشه بخندی و شاد باشی ...
نویسنده :
مامان ساناز
8:16
9 ماهگی سارینا جونم
عشقم ، نفسم ، جونم تویی همه کَسم عمرم خوشحالم شدی 9 ماهه نازم دختر بی همتای من 9 ماهگیت مبارک ...
نویسنده :
مامان ساناز
10:40
من الان دیگه زنده نیستم
دیروز که رفتم خونه مامانم گفت به سارینا بگو بوست کنه منم گفت سارینا جون مامان و بوس کن توام لبت رو گذاشتی رو صورتم چند ثانیه صبر کردی بعد من و نگاه کردی منم دیگه اون موقع زنده نبودم از نفس رفتم مردم غش کرد انقدر گفتم قربونت برم که از حال رفتم . ... با خودم فکر کردم این کار بهترین خوشی دنیاست دیگه از این بالاتر نداریم که تو من و بوسیدی شیرین شیرین شیرین من ........ قربون بره مامانش ...
نویسنده :
مامان ساناز
9:53
زیبا رویم روزت مبارک
دختران فرشتگانی هستند از آسمان برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان این روز بر دختران دیروز و مادران امروز مبارک . . . ...
نویسنده :
مامان ساناز
15:20
محصول مشترک
دیروز که از سر کار داشتم می رفتم خونه همش به این فکر میکردم که شام چی درست کنم اما چیزی به مغزم خطور نکرد رسیدم دم خونه مامانم و سارینا رو گرفتم به سوی خانه خودمان حرکت کردم بازم به این فکر میکردم که چی درست کنم خلاصه با کمک همسر به این نتیجه رسیدم که رشته پلو درست کنم با گوشت قلقلی ساعت 30/6 بود لباسامو عوض کردم یه سر و سامونی هم به سارینا گلی دادم یه کم شیر خورد خلاصه سرحال شد گذاشتمش تو روروک و با هم رفتیم تو آشپزخانه من شروع کردم به درست کردن اولش سارینا با عروسکش داشت بازی می کرد و آواز میخوند منم همراهیش میکردم و شعر میخوندم و میخندید و منم ذوق و غش و ضعف یکم که کارا داشت پیش میرفت حوصله دخت...
نویسنده :
مامان ساناز
13:25
8 ماهگی سارینا جونم
هوراااااااااااااااااااااااااااااا هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سارینا جونم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هوراااااااااااااااااااااااااااااا هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا دختر گلم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  ...
نویسنده :
مامان ساناز
9:55
بازم شیطونی
با هزار شوق و ذوق این لباس رو تن دخملی کردم با هزار ترفند و خواهش و تمنا روسری رو بستم اما به چند ثانیه نشد گل لباس کنده شد آخه من چیکار کنم با این همه شیطونی ...
نویسنده :
مامان ساناز
13:43






