ساریناسارینا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه سن داره

سارینا فرشته آسمونی مامان و بابا

تاتی تاتی

دخترم حالا دیگه می تونه رو پاهاش بایسته ..... رو پاهایی که تا چند ماه پیش هیچ جونی نداشت و ضعیف بود. دختر نازم همیشه قوی باش و رو پاهای خودت بایست دستت رو روی زانوی خودت بگیر و بلند شو ......   این هم طرز نشستن جدیده ...
4 آبان 1393

10 ماهگی سارینا جونم

10 ماهگیت مبارک طلای ناب مامان و بابا عزیز دلم دختر گلم یک ماه بزرگتر شدی . خیلی خیلی دوست دارم  هر روز یه کار جدید یاد می گیری الان بابای بابای کردن و یاد گرفتی دیگه کامل میگی بابا و آبه و دد و بعضی موقع ها یه مامان هم میگی و من غش می کنم . همیشه دلت شاد و لبت خندون دردانه مامان ...
15 مهر 1393

کلاغ پر

این روزها برای همه بطور عادی داره طی میشه اما برای من اینطور نیست چون من سارینا رو دارم . هر روزام رو با کاراش متفاوت می کنه. بهش بازی کلاغ پر یاد دادم اول من  و با تعجب فقط نگاه می کرد و لبخند می زد حالا یاد گرفته انگشت کوچولوش رو میاره کلاغ پر می کنه آخرشم ذوق می کنه دست می زنه    الهی مامان قربون دستتا بره عزیزم  حالا دارم لی لی حوضک یادش می دم هنوز خیلی یاد نگرفته فقط انگشتش رو می ذاره کف دستم چند ثانیه نگه می داره و بعد دست می زنه ..... خدای من خودت حفظش کن     خیلی شیرینه       خیلی لذت داره دختر شیرینتر از جونم  الهی همیشه بخندی و شاد باشی ...
31 شهريور 1393

9 ماهگی سارینا جونم

عشقم ، نفسم ، جونم     تویی همه کَسم عمرم     خوشحالم شدی 9 ماهه نازم   دختر بی همتای من                                 9 ماهگیت مبارک   ...
12 شهريور 1393

من الان دیگه زنده نیستم

دیروز که رفتم خونه مامانم گفت به سارینا بگو بوست کنه منم گفت سارینا جون مامان و بوس کن توام  لبت رو گذاشتی رو صورتم  چند ثانیه صبر کردی بعد من و نگاه کردی منم دیگه اون موقع زنده نبودم  از نفس رفتم  مردم غش کرد انقدر گفتم قربونت برم که از حال رفتم . ... با خودم فکر کردم این کار بهترین خوشی دنیاست دیگه از این بالاتر نداریم که تو من و بوسیدی  شیرین شیرین شیرین من ........ قربون بره مامانش ...
11 شهريور 1393

محصول مشترک

دیروز که از سر کار داشتم می رفتم خونه همش به این فکر میکردم که شام چی درست کنم  اما چیزی به مغزم خطور نکرد رسیدم دم خونه مامانم و سارینا رو گرفتم به سوی خانه خودمان حرکت کردم بازم به این فکر میکردم که چی درست کنم خلاصه با کمک همسر به این نتیجه رسیدم که رشته پلو درست کنم با گوشت قلقلی   ساعت    30/6 بود لباسامو عوض کردم یه سر و سامونی هم به سارینا گلی دادم یه کم شیر خورد خلاصه سرحال شد گذاشتمش تو روروک و با هم رفتیم تو آشپزخانه من شروع کردم به درست کردن اولش سارینا با عروسکش داشت بازی می کرد و آواز میخوند منم همراهیش میکردم و شعر میخوندم  و میخندید و منم ذوق و غش و ضعف  یکم که کارا داشت پیش میرفت حوصله دخت...
14 مرداد 1393

8 ماهگی سارینا جونم

هوراااااااااااااااااااااااااااااا            هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سارینا جونم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هوراااااااااااااااااااااااااااااا             هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا دختر گلم      هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا                                    ...
13 مرداد 1393

بازم شیطونی

با هزار شوق و ذوق این لباس رو تن دخملی کردم با هزار ترفند و خواهش و تمنا روسری رو بستم اما به چند ثانیه نشد گل لباس کنده شد آخه من چیکار کنم با این همه شیطونی ...
4 مرداد 1393